+ ساعت 7 زنگ زد که اگر میتونی بیا بلوار کشاورز کنار پارک توی نقطه ی.....منتظرتماصراری میکرد...مشکوک شدمپوشیدم و زدم بیرون و عین دفعه قبلیش دیرتر از خودش رسیدم...گرچه خودش همیشه زودتر از ساعتی که میگه میرسه و بعد از نگاه های چپ چپ من میگه عادت کردم...+ گوشیم رو که خراب شده مدتیه و کار نمیکنه رو نگاه انداختم و دیدم از هوش رفته کلا...طبق عادت این چند ماه سوزن رو از کیفم دراوردم و سیم کارت رو وسط خیابون خارج کردم و انداختمش توی گوشی نَفتی و بعد از چندین دقیقه موفق شدم باهاش تماس بگیرم و پیداش کنم+ کنارم همینجور راه میومد و میگفت هر وقت از پیاده روی خسته شدی بگو...بهش میگم داری به یه زائر اربعین اینو میگی؟ میخندید....بلند بلند...و میگفت تا فردا صبح میخوای ادامه بدی ینی؟!+ خودم رو وسط یه رستوران توی پونک میدیدم...جلوم یه ظرف کباب و نگاه های خشک شده ی اون بهم که غذات رو بخور لطفا...نه روم میشد بگم آخه این کارا برای چیه...نه روم میشد بگم اخه اینهمه هزینه برا چی میکنی...نیم ساعت بعدش توی اسنپ نشسته بودیم به سمت خونه ی ما...+ جلوی در که پیاده شدیم، گفتم بخاطر خس خس سینه ت ناراحتم...گفت مریضی سختی نیست که ناراحت باشی...آثار خرابکاری های پارساله....پاکتی که از 8 شب توی دستش نگه داشته بود رو گذاشت توی بغلم و گفت مال توعه! دلیل اصرارهاش معلوم شد... :)+ اومدم خونه...با فکر به اینکه چطور تمامِ این روزها به این بُعد از شخصیت این آدم پی نبرده بودم...چطور نفهمیدم کسی که اینهمه مدت از دور بهش فقط حس خوب داشتم چیزی ورای تمام حس های خوبِ توی ذهنم بوده.....
برچسب:
نویسنده: هیراد اسدیپور
تاريخ: سه
شنبه
14 آذر
1402 ساعت: 16:02